گزنفون ( مترجم : رضا مشايخى )

20

كورشنامه ( فارسى )

تمام هديهء تو را مىپذيرم ، اما احتياجى به اين چيزها ندارم كه تو جان خود را به چنين مخاطره‌اى اندازى . » كورش در جواب گفت : « پدربزرگ ، اگر تو به اين حيوانات احتياجى ندارى اجازه بده بين همراهان خود تقسيم كنم . » شاه گفت : « بسيار خوب ، آنها را بين هركس كه مىخواهى تقسيم كن . » پس كورش شكارها را گرفت و رو به جوانان كرد و گفت : « بچه‌ها ، چه‌قدر ما ساده و ابله بوديم كه در باغ حيوانات را شكار مىكرديم ، شكارى را كه آن وقت مىكرديم مثل اين بود كه حيوانات را ببندند و ما آنها را هدف تير قرار دهيم ، آنها در محيط بسيار كوچكى محبوس و اسير و زبون بودند ، يكى مىلنگيد ، ديگرى مجروح و ناقص بود . اما حيواناتى كه در كوهستان‌ها و دشت‌ها پراكنده‌اند چه‌قدر زيبا و قوى و سرسخت هستند . گوزن‌ها مثل اين است كه پر دارند و مىخواهند به آسمان پرواز كنند . گرازها قوىهيكل‌اند و با شدت بسيار حمله مىكنند ، اما چون هيكلى عظيم دارند به سهولت آماج تير قرار مىگيرند . بچه‌ها ، حتى نعش اين حيوانات از آنها كه در باغ ما وجود دارد زيباتر و برازنده‌تر است . آيا پدران شما اجازه مىدهند به شكارگاه‌ها بياييد ؟ » بچه‌ها جواب دادند : « اگر آستياژ رخصت دهد شايق هستند و به سهولت مىتوانند به شكارگاه بشتابند . » كورش جواب داد : « كدام‌يك از شما مىخواهيد با آستياژ در اين باب صحبت كنيد ؟ » گفتند : « چه‌كس بهتر از تو قادر است شاه را متقاعد كند . » كورش گفت : « من ديگر نمىدانم وضعم چگونه است . من ديگر جسارت اين را ندارم كه تقاضايى از پدربزرگم بكنم ، حتى ياراى اين‌كه به صورتش نگاه كنم ندارم . اگر وضع بدين منوال بگذرد مىترسم به كلى ابله و خرف بشوم ، مثل اين‌كه وقتى كوچك‌تر بودم بهتر و بىپرواتر سخن مىگفتم . » اطفال همه با هم گفتند : « خيلى جاى تأسف است . زيرا اگر تو پادرميانى نكنى ، چگونه ممكن است كارى را كه مربوط به تو است از ديگرى تقاضاى وساطت كنيم . » اين جملات در كورش اثر غريبى كرد . بدون اين‌كه سخنى گويد به درون خانه شد ، خود را تهييج كرد و مجهز ساخت و پس از آن‌كه مقدمات كار را چنان فراهم كرد كه تقاضايش حتى الامكان مايهء ناراحتى پدربزرگ نشود و بتواند اجازهء آنچه را رفقايش مىخواستند از شاه بگيرد ، به خدمت شاه رفت و چنين آغاز سخن كرد : - پدربزرگ ، اگر يكى از ملازمان تو فرار كند و خود بازآيد با او چه خواهى كرد ؟ - او را تازيانه خواهم زد تا ديگر چنين خطايى مرتكب نشود . آن‌گاه دوباره به ادامهء خدمتش اجازه خواهم داد . - پس خود را مهيا كن كه مرا به زير تازيانه اندازى . زيرا من مترصدم كه فرصت مناسبى بيابم و با رفقايم به شكار برويم . شاه جواب داد : خوب شد كه مرا خبر كردى . بدان كه اجازه ندارى از جاى خود حركت كنى زيرا خيلى ناپسند است كه به‌خاطر چند قطعه گوشت ، من پسر دخترم را از دست بدهم .